|
سراب آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت. در پس پرده اي از گرد و غبار نقطه اي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، مي بيند آدمي هست كه مي پويد راه. تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سرو رويش بنشسته غبار. شده از تشنگي اش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار. هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو مي پيمايد
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 17:21  توسط رضارضی
|
زيباترين زمان براي من كنار دوستانم بود همچون سيدهادي سيد موسوي حميد اسدي حميد لطفي زاده
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 10:24  توسط رضارضی
|
تنها بود و تبسم میان ما تنها نگاه بود و تبسم !
اما . . . نه : گاهی ار تب هیجان ها بی تاب می شدیم گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین چون که سینه هامان چون کوره می گداخت دست تو بود و دست من – این دوستان پاک – کز شوق سر به دامن هم می گذاشتن وز این پل بزرگ - پیوند دستان – دلهای ما به خلوت هم راه داشتند ! یک بار نیز یادت اگر باشد . . . .. .. .. وقتی تو ، راهی سفر بودی یک لحظه ، وای تنها یک لحظه سر روی شانه های هم آوردیم با هم گریستیم . . . تنها نگاه بود و تبسم ، میان ما ما پاک زیستیم !
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 19:51  توسط رضارضی
|
دیوار
زخم شب میشد كبود.
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 19:48  توسط رضارضی
|
|