تبليغاتX
http://username.blogfa.com
کلال عبدالله در کافی نت

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 16:20  توسط رضارضی  | 

سراب

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 17:21  توسط رضارضی  | 
 

مهدی رضی لقب پلنگ  دربه در 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 17:18  توسط رضارضی  | 
 

زيباترين زمان براي من كنار دوستانم بود همچون سيدهادي سيد موسوي     حميد اسدي    حميد لطفي زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 10:24  توسط رضارضی  | 
زيباي 

تنها بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم !

 

اما . . . نه :

گاهی ار تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

                    می کوفت سهمگین

چون که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتن

وز این پل بزرگ

-                                              پیوند دستان

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند !

یک بار نیز

                     یادت اگر باشد . . . .. .. ..

وقتی تو  ، راهی سفر بودی

یک لحظه  ، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم . . .

تنها نگاه بود و تبسم ، میان ما

ما پاک زیستیم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 19:51  توسط رضارضی  | 
زيباي

دیوار

 

 

زخم شب می‌شد كبود.
در بیابانی كه من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را می‌سود
نه صدای پای من همچون دگر شب‌ها
ضربه‌ای بر ضربه می‌افزود
تا بسازم گرد خود دیواره‌ای سر سخت و پا برجای،
با خود آوردم ز راهی دور
سنگ‌های سخت و سنگین را برهنه پای
ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند
از نگاهم هر چه می‌آید به چشمان پست
و بنندد راه را بر حمله غولان
كه خیالم رنگ هستی را به پیكرهایشان می‌بست
روز و شب‌ها رفت
من بجا ماندم از این سو، شسته دیگر دست از كارم
نه مرا حسرت به رگها می‌دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته‌ها می‌داد آزارم
لیك پندارم، پس دیوار
نقش ها تیره می‌انگیخت
و به رنگ دود طرح‌ها از اهرمن می‌ریخت
تا شبی مانند شب‌های دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پیكر دیوار:
حسرتی با حیرتی آمیخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 19:48  توسط رضارضی  | 
زيباي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 19:45  توسط رضارضی  | 
زيباي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 19:43  توسط رضارضی  |